تبليغاتX
? --------- سفر از پیش تو هرگز نتوانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

دلنوشته ای بی ویرایش

 

 

 

 

شیر کاکائو ... می خورم

و طعم گس عشقت را مزه - مزه می کنم

چقدر برایم شعر خواندی ... !

چقدر بغض کردی و " نمی شود عزیزم "  سر دادی ...!

 

مــن ...!

من که توقعی نداشتم

جز بی بهانه دوست داشتنت

گاهی، چقدر زود دیر می شود

برای تلاش ... ساختن ... به دست  آوردن !

 

کمی، حسادت می کنم

به عشق مبهم و محالی

که در نزدیکی تو ...

درهمان، حصارهای " باید " و " نباید " تو

آرام ، جان گرفت !

و اراده ای که به فرجام رساندش ...!

 

مــن ...!

باز هم توقعی ندارم

جز بی بهانه دوست داشتنت !

حصار و محدوده و دین و نشان را

زیر خاکی سرد (برای همیشه) دفن کن !

 

آنچه باید بفهمم .....

                       فهــمــیــدم ...!

                                         عزیز روز های خوش عاشقی ...!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط ر و یا در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 | لينک ثابت


تمنای قرمز تو

 

 

 

 

 

ورم می کند

 

ذهــنـم ..!

 

از صدای مبهم تو

 

و تردید هایی ...

 

که دوباره جان میگیرند !

 

به دلم افتاده بر می گردی

 

حـیـف ! که عبور ، ممنوع است

 

حالا که از دست خاطراتت افتاده ام

 

خـم می شوی برای برداشتـنم ...؟!

 

تـمـنــای تـــو ...

 

            سـیــب قــرمــزیست !

 

                                     ماورای باغ دلــم

 

                                                    و دست من چقدر کوتاه ....!

 

 

 

 

 

 

 

 

 پ.ن : گوشی رو بردار تا صدات ...  یه ذره آرومم کنه

    

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط ر و یا در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 | لينک ثابت


معصومیت سوخته

 

 

بغضی سنگین گلویم را فشار می دهد...

 

و چشمانی که میخکوب معصومیت سوخته ، توان گریستنش را از دست داده است ...!

 

چقدر مگر هزینه داشت .. استاندارد بودن یک کلاس ... یک مدرسه ... و یا خانه ای محـقــر ؟!

 

 چقدر غــیـــرت برای ما باقی مانده است ...؟!

 

 

Clik .... چشمت اگر طاقت ندارد، بگریز از این وادی پر درد

 

 

می دانی ؟! همش  نچ و نچ .... واییییی .... الهی ... آخی بمیرم ... و غیره سر می دهیم .

 

تو ! ... آره خود تو ، حاضری دست در جیب های مبارکمان کنیم و لطافت معصومشان را دوباره برگردانیم؟

 

اُه ... یادم نبود !!!

 

شهریه دانشگاه... کرایه خانه... قبض های نجومی... گرفتن عروسی در مجلل ترین هتل ها... خرید لباس های

مارک دار... یه سفر کوچیک به کیش و دبی و ارض الهدایا ...!

 

حیف شد .. می خواستم کمکشان کنم اما ....

 

 

 

 پ.ن ۱: از تمام کسانی که با دیدن این عکس ها ممکنه ناراحت بشند، یا  از قرار دادن این لینک در وبلاگم تعجب بکنند، خواهش می کنم کلیک نکنید !

 

 پ.ن ۲ : تشکر از دوست خوبمِ؛  ترنج اس ام .

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط ر و یا در شنبه 21 اردیبهشت1387 | لينک ثابت


 

 

 می شود دسـت خاطراتـت را گـرفت

 

دور زد سادگی مبهم دوست داشتنت را ...!

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط ر و یا در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 | لينک ثابت


 

و خدایی که در این نزدیکیست ....!

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 پ.ن ۱: شاید اکثر ما بار ها و بار ها این تصاویر درد آور را دیده باشیم ، اما حسی که از این تصاویر به روح انسان القا میشه همیشه نم دار و پر بغضه ...!

 

 

 پ.ن ۲ : در پي سوالات مکرر دوستان براي اطلاع از هدف گذاشتن اين عکس ها :


 

دلايل خيلي زيادي مي تونه براي گذاشتن اين عکس ها باشه، يکي از مهمترين دلايل اینه که بی درنگ مسائل و مشکلات خودمون رو فراموش کرده و احساس می کنیم چقدر در برابر این انسان ها خوشبخت هستیم و شاید شکر گذار نیستیم ....!

 

و يکي ديگه از دلايل اين که چقدر از فراق يار و جفاي مه رويان و عکس هاي گل و بلبل استفاده کنيم...؟!

متاسفانه ما گاهي براي متاثر نشدن از حقايقي که در پيرامونمون وجود داره نمي خوايم چشم به ديدنش باز کنيم ، شايد عواطف بشر دوستانمون اجازه ديدن و درک کردن اين فجايع بشري رو نميده اما حقيقتي هست که بايد ديد و پذيرفت .

 

و گاهي در جواب اين که پس خدا کجاست ....؟! گاهي بهتر نيست به خودمون نهيب بزنيم مـــــــــا براي همنوع خودمون چه کرديم ...؟! جز يک آه و حسرت و لحظه اي ترحم ، آيا هيچ فکري براي بهبود اين وضعيت کرديم..؟ شاید ما هم مقصر باشیم ....!

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط ر و یا در سه شنبه 3 اردیبهشت1387 | لينک ثابت


کمی بیشتر بتاب ..!

 
 


غروب که مي شود
مي نشينم روي حرفهايت
در حوالي گيجگاهم
خمار که مي شوم ،
پک مي زنم به " روياي من ... روياي من "
سر مي روم از هر چه روياست
هرچه تنهاييست
و آرام جا مي گذارم
تپش هاي لاغرم را
در پرسپکتيو حضورت

 

شايد، ديگر هواي خانه هم
تو را تا خودت نکشد
من، همه ي درد ها را کشيده ام
مي دانم ... !
کمي زود باردار شده ام

 

گاه که قطبي چشمانت
دور مي کندم
ازخودم ... از نهايت تو
چون کوه پر صلابت
خالي مي شوم از درون
از هر چه تعهد
هر چه ...!

 

و درست در انتهاي جاده
درخش خش ماندن يا رفتن ؟!
مي تابي به پهناي قلبم
به صورت فلکي مرداد
شايد باز ...
رد پاي اشک هايم را  برگردم
درقطاري که پر از پنجره هاي تر است
و چکه کنم بغض هايم را
روي شانه هايي که به هرگز پيوست ؟!

 

کمي بيشتر بتاب ...!
مردمک هايم بي حس شده اند
ببند چشمانم را
دوباره باز کن
شايد باور کنند ...
حضور خالصانه ي تو را
زیر پلک هایی که سنگین تو شده اند !

 

نه ...!
من با خط فاصله هاي تو
ياد گرفتم، جدا ماندن را
دست تکان نده ...!

ديگر، بند آمده است
راهي که بند بند مرا به تو بند مي کرد .... !

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط ر و یا در دوشنبه 26 فروردین1387 | لينک ثابت


درخت بامبو

 

 

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را، زندگی ام را ....!
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم. به خدا گفتم: " آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ "
و جواب او مرا شگفت زده کرد : " آیا سرخس و بامبو را می بینی؟ هنگامی که آنها را آفریدم، نور و غذای کافی دادم و به خوبی از آنها مراقبت نمودم. دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نکردم.
در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. در سال های سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند و من باز از آنها قطع امید نکردم. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد در مقایسه با سرخس، کوچک و کوتاه بود اما با گذشت چند ماه ارتفاع آن به بیش از ۱۰۰ فوت رسید .
پنج سال طول کشید تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شدند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت فراهم کردند ."
خداوند در ادامه فرمود : " آیا می دانی در تمامی این سال ها که تو درگیر مبارزه با سختی ها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی ؟
من در تمامی این مدت تو را رها نکردم ، همانگونه که بامبو ها را رها نکردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می کنند . زمان تو نیز فرا خواهد رسید. تو نیز رشد می کنی و قد خواهی کشید"
از او پرسیدم : "من چقدر قد می کشم؟ "
در پاسخ از من پرسید : " بامبو چقدر رشد می کند؟ "
گفتم : " هر چقدر که بتواند "
گفت : " تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی هر اندازه که بتوانی "

 

 

 

                                 " مشکلات را شکلات کنید "
                                    " مولف : مسعود لعلی "

 

 

درخت بامبو

 

 

ایستاده
ابر و باد و ماه و خورشید
                                از کـار

زیر این برف شبانگاهی
بدتر از کژدم می گزد
                       سرمای دی ماهی

کرده موج برکه در یخ برف
دست و پای خویشتن را گم
زیر صد فرسنگ برف اما
                  در عبور است از زمستان
                                          دانـه گنـدم

 

 

                  " شفیعی کدکنی "

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط ر و یا در جمعه 16 فروردین1387 | لينک ثابت


میگن عیده ... به گمونم !

 

 

 

 

 

پ.ن : خدا خیرت بده جمشید که این عـــیــد هم واسه ما درست کردی ....!

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط ر و یا در پنجشنبه 1 فروردین1387 | لينک ثابت


سرگشاده ای برای تو ... خدا !

 

 

سردم  بود ...

پنجره ها همه تاریک !

بن بست پشت بن بست

                          بغض روی بغض ... !

 

گریه کردم .... التماس ...!

کمی نور به من بپاش

کمی نبض برای ماندن !

و درست در سراشیبی وحشت بودن

                                    بر من طلوع کردی ...!

 

و من در گرگ و میش وجودم

آفتابی نمی دیدم

بیشتر تابیدی و ... بیشتر انکار کردم

انگار مردمک چشمانم

برای همیشه مرده بود !

                            خـــســتـه بودم ....

 

دستانم را گرفتی و آرام زمزمه کردی :

" لا تضطرب ... فتوکل علی الله "

تکیه کردم ،

و حالا اینجام ...

در نا کجایی که نمی دانم کجاست !

شاید لبه پرتگاهیست

               برای ماندن یا رفتن ...؟!

                                     برای سقوط یا پرواز  ؟!

 

می دانم ، فردا آفتابگردان ما

به غرب می تابد !

ومن هنوز

در شرق اندوه  تو جا مانده ام ...!

                       در گره ای که به جانم خورده است !

 

من از غریبه شدن با تو می ترسم

کاش باورم می دادی

آفتاب مغرب ، گرم تر است !!!

 

 

لا تضطرب ... فتوکل علی الله

 

 

پ.ن ۱: یا مُحوِِل الحَولِ و الاَحوال ....

 

پ.ن ۲: حافظ ، رفیق شب های شک و تردید من :

            

                                                   ساقی بیا که از مـدد بخت کارساز

                                                کـامی که خواستم ز خــدا شد میـسـرم

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط ر و یا در سه شنبه 28 اسفند1386 | لينک ثابت


JavaScript Codes This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting