تبليغاتX
? --------- سفر از پیش تو هرگز نتوانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

عشق های کاغذی

 

 چشمت برق سه فاز می زد
جسمت عطش هوس داشت
و من چه ساده انگارانه
با دومیل احساس و شعف
تار و پود عشقت را در دلم می بافتم ....

تو نگاه می کردی
من خمار می شدم
من نگاه می کردم
تو کمر راست می کردی
تو ز یاد می بردی قصد دیدار مرا
من ز هوش می رفتم زیر آن مژگان سیاه
به دلم می گفتم ؛
که چه گرم است قلب این مرد
و تو در فکر که چه برجسته است روی قلبم

آتش عشق تو را همچنان می بافتم
و کلاف هایم قرمز تر
گویی از عمق سیاهی در شب
شعله هایی سرکش ، از دلم می بارید
و طپش های تنم ، قصه بودن سرخت را
در خیالی سبز باورم می ساخت
غربت محضم را انگار
با نگاهی و کلامی می سوزاندی
دل ساده ی زود باورم را
بر سر سفره چرب زبانت می شاندی ....

دل من اما ... هزار تکه شد
زیر شهوت های بی عشق
زیر این "دوستت دارم "های کاغذی
زیر شلاق لفاظی های داغ و پوچ.... !
لب من خشکید
بوسه هایش انگار به تاراج رفت
دست من شرمگین شد
عاشقانه نوازشش بر باد رفت
چه توقع ...؟!
قدر لعل، لعل شناس داند 
سنگ چه داند این تمایز را ؟

میان ریزش من در این سیاهی شب
به تمامی رد شدی اما ....


 
"بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت
 که مرهمي بفرستم که خاطرش خستم....! "

 

 


 

نوشته شده توسط ر و یا در چهارشنبه 30 خرداد1386 | لينک ثابت


فراموشی


زير رگبار فراموشي ها
دل من مي لرزد
در پس كوچه غربت
تو به يادم مي آري؟
و طپش هاي تنم را
كه چه خوش باور زير پوستم ماند
به اميدي كه تو باز آيي
و غريق در هجرت تو
حجم اندوه مرا كشت
كوچ تو از بر من
ياد من از دل تو
و چه آسان خنديدي به غم خستگي ام
به نيازم كه نرو .....!
آب رفته كاش باز گردد
داغ اين همه آشفتگي ....
وهم اين همه ترديد .....
دل تو كاش نگاهي
چشم من كاش كلامي
پر پرواز در دست
من تو كاش اوجي....!

 

 


 


 

نوشته شده توسط ر و یا در پنجشنبه 24 خرداد1386 | لينک ثابت


خود کشی

 

 

نوشتن این داستان کوتاه را مدیون کسی هستم که صبورانه مرا به نوشتن تشویق کرد .خرده مگیرید که عناصر داستان نمی شناسم و هنوز اول راهم .شاید یک تجربه بود برای آغاز کردن.....!

 

 

آینه تمام قد جوانیم را فریاد می زند ، ترس از دست دادن شادابی و طراوتم مرا تا سر حد جنون پیش می برد . ترس تکرار ، ترس روزمرگی.

انگار همه چیز زیباست ، همه چیز جاریست ، اما دائمی نیست . می دانم...... آخر این راه سکون است . ایستادن در مقصد و راه به جایی نبردن . همیشه از مقصد می ترسیدم ، جایی که دیگر انگیزه ای برای حرکت نیست و وحشت از جاده ها که مرا به مقصد می رسانند .

شاید راست می گویند ؛ ذهن من در گردش مدام زمان تاب برداشته است و چه سود اگر تاب گیریش کنند که تا چرخ زمان می چرخد ، تاب ذهنم بیشترمی شود .وای از این تکرارها مثل یک سم مهلک در زندگی     است !!!

وای از آن روزی که با تو باشم و تا عرش نروم و غبار تکرار روی  یاخته های " د وس ت ت د ا ر م " نشسته باشد ، رو به رویم باشی و در چشمانت غرق نشوم . وای از احساس که راکد بماند و دیگرچیزی برای عرضه نداشته باشد.

می شود در اوج ماند و شهامت رفتن داشت . وقتی که حس می کنی همه چیز زیباست و عاشقانه تو را دوست دارند . در جوانی و زیبایی ات بمانی و سفر ملکوتی ات را آغاز کنی . و چقدر برایت می گریند که جوان بود و ناکام ! و نمی دانند که کام برده از این دنیا رفت ، این شمایید که ناکامید و اسیر تکرارهای مدام . چه اجباریست هر روز چشمان خود را به روی صبح باز کنید و تا شب در پی فرداهایی بهتر به سر کنید . غافل از آنکه امروز همان آینده دیروز بود ، شاید به جاهایی رسیده باشید ، شاید عشق را در آینده دیروز تجربه کرده باشید و چند دانه سیب هم از درخت سهراب چیده باشید و با ولع گاز زده باشید....اما هنوز محدود به حدودید و محصور در حصارهای جبر زمان و مکان.

زندگی فرصتی است برای زیستن می توانید بدرودش گویید و به جهان دیگری بشتابید ، می توانید غرق در طلوع و غروب های زندگی ، تیشه به جوانیتان زنید و نا توانی نا خواسته را به انتظار نشینید .می توانید آنقدر با معشوق خود یکی شوید که احساس کنید زمان خیانت فرا رسیده است . و یا آنقدر شکر خدا گویید که نفهمید که بود و چه کرد برای شما و فقط زمزمه های نیایش گونه را تکرار کنید !

کاش با من می آمدید ، نمی دانید چه لذتی دارد روی ابر های خدا زندگی کردن . کاش اینقدر به زمین وابسته نبودید ، این زمین محدود است و شما را در بند اسارت خود کشیده است . کاش فرصتی می کردید برای یک لحظه اندیشیدن ؛ تا کی نقش های خوب تکراری ریختن؟ تا کی فرزندان تکراری عرضه کردن؟ تا کی اکسیژن هوا را گرفتن و ناجوانمردانه دی اکسید کربن پس دادن؟

این همه بشر زیست چه کرد با خود و دنیای خود؟ به جز غارت و چپاول و جنگ ، به جز تعصبات خشک و بی جان ! چه کرد با طبیعت اطرافش ؟ این بشر لایق زیستن نیست . شاید ویروس انسان های پلید هنوز در بین بشر سالم زیست می کند که این گونه دنیا را به هنگ بودن کشیده است . کاش    می شد دنیا را از اول فرمت کرد . این فایل های نوزاد چه گناهی دارند که پا به دنیا نگذاشته آلوده می شوند؟ کاش خدا مدتی سیستمش را خاموش می کرد انگار زیادی داغ شده است . همه چیز به هم ریخته است . دیگر حتی آب و هوا هم جای خودش نیست . بهار که می شود تازه برف یادش می افتد ببارد و زمستان که انگار آفتابش را از تابستان قرض گرفته است .درخت هلو که گلابی به بار می نشاند و گربه که با سگ هم آغوشی می کند و انسانی که از هم نوع خود بیزار است .

آه ... چقدر نفس هایم سنگین شده است . فکر میکنم دیگر آنقدر گاز در ریه هایم فرو رفته باشد که جایی برای اکسیژن نمانده باشد . ترس عجیبی دارم ، مثل کودکی که برای اولین بار به مدرسه می رود .

جرقه ای در ذهنم پخش می شود : " پنجره را باز کن ..... رویا !!! هنوز فرصت داری ، هنوز پشت پنجره زندگی جاریست ..... باز کن ..... یکبار دیگر طلوع خورشید را ببین ....! "

لبخندی میزنم گیج و مبهوت ، شاید هم گریه بود که بی صدا نقش بست .عکس خانوادگی مان را به سختی درآغوش می فشارم و لبان بی جانم را به آن می چسبانم .

آه .... ز ن د گ ی .... چقدر چادر به سر ، زیباییت را پنهان کردی .   می روم تا نگاه یک نا محرم دیگرهم کم شود .

 تو بمان و بچرخ و بدان که .... آااااا

                                   و بدان که روزی ........

                                                        آههههههه......

                                                                    ......................

                                                                                    ....................!!!

 

 

    

 

 


 

نوشته شده توسط ر و یا در پنجشنبه 10 خرداد1386 | لينک ثابت


JavaScript Codes This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting