کودکی میان چشمانم نشسته است

لبخندش چقدر شبیه من است

معصوم و غریبانه...!

چقدر دلم هوایش را کرده است

چقدر حرف برایش دارم

از تنهایی من تا خودش

و خاکستری سالهایی که گذشت

گاهی عجیب دلم می گیرد ....!

 

چرخ و فلک هایی که مرا گرداند و گرداند

تا بزرگ شدم

به وسعت تو تا خودم

و تاب های زنجیری که امروز

مرا در خودم می تاباند

به شعاع تو ....

و محیطی مبهم !

 

چقدر فرصت هنــوز باقیست ؟!

 

من هنوز بستنی چوبی می خواهم

که آب شود شیرینی اش

و بچـسبـد

به تلخی روزهایم

شاید کمی طعم بگیرد !

 

هنوزهیاهوی باد می خواهم

میان موهایم

و نوازشی تا عمق وجودم

 

 هنوزعيدي مي خواهم

و بوسه اي

به پيشاني خوشبختي فردايم

 

چقدر دلم لِي لِي مي خواهد

کاش سنگم به خانه تو مي رسيد

تمام مسير را يک پا، يک پا آمده ام

 

چقدر دلم بچگي مي خواهد

 می ترسم این بار که گریه کنم

لبخندت میان چشمانم

برای همیشه محو شود ...!

 

 

 

 

 پ.ن : شور و حال کودکی ..... برنگردد دریغا !

         قیل و قال کودکی ....... برنگردد دریغا !

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط ر و یا در جمعه 24 اسفند1386 | لينک ثابت