برای خالقم

 


 

همین امروز به خودم قول دادم که هیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِــــــــــــــــــچ وقت بی یاد تو نباشم و هرگـــــــــــــــــــز نام تو را از صفحه قلبم پاک نکنم.اگر نام تو نباشد،اگر تو را احساس نکنم و عطر حضورت در کنارم، مشامم را ننوازد، می میرم.
اگر واژه ها نباشند می توانم حرف دلم را نقاشی کنم،اما اگر تو نباشی همه شمع ها به یکباره خاموش می شوند و همه شاعران سکوت می کنند.
کاش فقط برای تو می خواندم ،برای تو می نوشتم، فقط برای تو لبخند می زدم،برای تو می گریستم، برای تو زندگی می کردم و فقط برای تو می مردم!
کاش در این روزهایی که معلوم نیست تا کی ادامه دارند و در این سیاره ای که معلوم نیست کی از دور خود چرخیدن خسته می شود و خیال ایستادن و انفجار دارد .......
فقــــــــــــــــط تــــــــــــــــــو را مــــی دیـــــــــــــــــــــــــدم!

 

 

 

 

 

خداحافظ

 



خداحافظ همين حالا که من تنهام

 

خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام

 

خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد

 

به يادآسموني که منو از چشم تو مي ديد

 

اگر گفتم خداحافظ نه اين که رفتنت سادست

 

نه اين که ميشه باور کرد دوباره آخر جادست

 

خداحافظ واسه اين که نبندی دل به روياها

 

بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا

 

خداحافظ ... خداحافظ ... همين حالا....

                               

                                    خداحافظ ....  

 

 

 

 

 

 

لالایی

 

 

وقتي سرتو گذاشتي روي شونم
آروم
،
درست مثه بچه هاي معصوم
مي خواستم اين لالايي رو برات بخونم
اما ترسيدم خلوت خوابتو به هم بزنم
فقط دستامو به آغوش دستات سپردم
و گرماي وجودت رو احساس کردم
وه...! چه خلوت دلخواسته اي بود
بعد از اون همه انتظار.... اون همه دلتنگي
باورم نمي شد بالاخره کنار تو نشستم .....
ديگه رويا نيست و دارم از نزديک چشماتو مي بينم

وقتي اون شب تاريک منتظر اومدنت بودم
وقتي فکر کردم شايد ديگه نياي پيشم
تو اون تاريکي غربت و انتظار...
درست در آخرين لحظات نا اميدي من
تو اومدي و بغض من شکست...
درست مثه بچه هاي گم شده اي که در اوج نا اميدي
به آغوشش مادرشون پناه مي برند
مي خواستم همون جا در ِآغوشت بگیرم و سرمو روي شونه هات بذارم
اما تو اونقدر خسته بودي که زودتر سرتو گذاشتي روي شونم وخوابيدي
نمي دونم شايد تو اون لحظه هر کدوم واسه ديگري مثه يه مادر بوديم
که تو آغوشش احساس آرامش می کردیم
تو خواب اما بيدار...من بيدار اما خواب
تو خوابيده بودي و صداي نفس هات گوشم رو نوازش مي داد
نخواستم 
برات لالايي بخونم  و آرامشت رو به هم بزنم
اما حالا برات مي خونم....حالا که ازت دورم....حالا که خودم احتياج به لالايي دارم
تا دوباره به خواب برم و تو رو شاید در خواب ببينم ...

 

" لالا لالا....نخواب سودي نداره
همون بهتر که بشماري ستاره
همون بهتر که چشمات وا بمونه
که ماه غصه ش نشه تنها بمونه
لالا لالا.... نخواب ميدونه جنگه
دسته هر کي مي بيني يه تفنگه
يه عمري دور چشماش گشتم اما
نفهميدم که اون چشما چه رنگه...

                                                    لالا لالا.... "     
                                           
                                                                 مریم حیدر زاده

 

 

 

 

 

تقدیم به کسی که مدت هاست آمدنش را به انتظار نشسته ام ...

 

 

 

 

لحظه ی دیدار نزدیک است

 

باز من ،دیوانه ام، مستم

 

باز می لرزد، دلم ،دستم

 

باز گویی در جهان دیگری هستم

 

های! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ !

 

های ! نپریشی صفای زلفکم را دست !

 

و آبرویم را نریزی دل !

 

لحظه ی دیدار نزدیک است 

                            
                                                         

                     م.اخوان ثالث

 

 

 

 

 

 

من و پاییز


 

تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پایيزي !  
تو بي برگي و من هم  چون تو بي برگم
چو مي پيچد ميان شاخه هايت،هوي هوي باد
بگوشم از درختان هاي هاي گريه مي آيد
مرا هم گريه ميبايد
مرا هم گريه ميشايد
کلاغي چون ميان شاخه هاي خشک تو فرياد بردارد
به خود گويم کلاغک در عزاي باغ عريان تعزيت خوان است
و در سوک بزرگ باغ، گريان است

الا اي باغ پائيزي
دل من هم، دلي سرد است
و طفل برگهاي آرزويم را
دست نااميدي تير باران ميکند پاییز
ولي پایيز من پایيز اندوه است
دلم لبريز اندوه است .
چنان زرينه پولکهاي تو کز جنبش هر باد ميبارد
مرا برگ نشاط از شاخه ميريزد
نگاه جانپناهي نيست
که از لبهاي من لبخند پيروزي برانگيزد

الا اي باغ پائيزي !
غمت عزم سفر دارد
همين فردا دلت شاد است
ز رنج بهمن و اسفند آزاد است
تو را در پي بهاري هست
اميد برگ و باري هست
ولي در من بهاري نيست
اميد برگ و باري نيست

تو را گر آفتاب بخت نوروزي
لباس برگ ميپوشد
مرا هرگز اميد آفتابي نيست
دلم سرد است و در جان التهابي نيست
تو را گر شادمانه ميکند باران فروردين
مرا باران به غير از ديده ی تر نيست
تو را گر مادر ابر بهاري هست
مرا نقشي ز مادر نيست

اگر در خاطرم ابريست  ابر گريه تلخست
که گلهاي غمم را آبياري ميکند شبها
اگر بر چهره ام لبخند مي بيني
مرا لبخند اندوه است بر لبها
تو کي همرنگ و همدرد مني اي باغ پایيزي ؟

 

                                                        مهدی سهیلی(با تلخیص)   

 

 

 

 

دوست قدیمی

 

 

 

هرگز یک دوست قدیمی را ترک مکنید

 

جانشینی برای او پیدا نخواهید کرد


مانند شراب است،هر چه کهنه تر،بهتر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سرگشته

 

بی روی تو راحت ز دل زار گریزد  
چون خواب که از دیدهء بیمار گریزد
در دام تو یکشب ،دلم از ناله نیاسود
آسودگی از مرغ گرفتار گریزد
از دشمن و ازدوست گریزیم وعجب نیست
سرگشته نسیم از گل و از خار گریزد
شب تا سحر از نالهء دل، خواب ندارم
راحت به شب از چشم پرستار گریزد
دیوار،ندانم شود از گریهء من پست؟
یا از من مسکین در و دیوار گریزد
ای دوست بیازار مرا هرچه توانی  
دل نیست اسیری که ز آزار گریزد
زین بیش "رهی" ناله مکن در بر آن شوخ
ترسم که ز نالیدن بسیار گریزد

                                                          

   "رهی معیری"
                     

        

 

 

 

 

 

 

تقدیم به آشوبگر قلبم

 

 

 

 

 

هیچ کس مثل انسان نیست

 


هیچ کس مثل انسان نیست!
گلها کجا می توانند مهربانی کند؟ آن همه زیبایی وقتی به زمین بسته شده است به چه کار می آید؟ شاپرک ها کجا می توانند مثل انسان عشق بورزند؟ آن همه بال زدن وقتی در کتابی ثبت نمی شود به چه درد می خورد؟
انسان، این انسان نا آرام چه گوهر هایی را تباه می کند!
چه لبخند ها که در لب ها پنهان می ماند و فرصت بروز نمی یابند!
چه مهربانی ها که از محدودهء دل پا بیرون نمی گذارند!
چه عشق ها و علاقه ها که هرگز ابراز نمی شوند و چه واژه های زیبایی که در ذهن ها می ماند و کپک می زند!
چرا خاموش مانده ای؟....چرا فانوس واژه ها را در تنهاییت روشن نمی کنی؟
با کاغذ ها حرف بزن ،اشک هایت را بر روی گلبرگ ها بنویس،دلت را در آفتاب های دور گرم کن ،مرثیه ای برای نفس های از دست رفته بخوان ،بر خیز و ثانیه ها رابر روی این همه سکون بپاش و کمی خوشبختی از آب ها و آیینه ها قرض بگیر.

 

 

افسوس

 

 

اما افسوس تو رو داشتن دیگه دیره


ولی افسوس به نداشتن دلم آروم نمی گیره

 

 

 

 

  

هوای گریه دارم

  

 

 

هوای گریه دارم تو این شب بی پناه
دنبال تو می گردم،دنبال یک تکیه گاه
دنبال اون دلی که تنهایی رو می شناسه
دستهای عاشق من لبریز التماسه
هزار و یک شب من
پر از صدای تو بود
گریه هر شب من
فقط برای تو بود
سکوت شیشه ایم ُ صدای تو می شکنه
تو آسمون عشقم شعر تو پر می زنه
با تو دل سیاهم به رنگ آسمونه
تو بغض من می شکنند،شعرای عاشقونه
هزار و یک شب من
پر از صدای تو بود
گریه هر شب من
فقط برای تو بود

                                 

"شادمهر عقیلی"


                                       

 

 

 

 

ققنوس

 

 

"قنوس پرندهء عجیبی است.جفتی ندارد و در تنهایی سکنا می گزیند.منقارش مثل یک نوک بلند است ،و نزدیک به صد سوراخ دارد.هر سوراخ صدای خاصی از خو ایجاد می کند و رازی را آشکار می سازد.
یک عارف هنر موسیقی را از این پرنده یاد گرفت.
وقتی پرنده این صدا ها را از خود ایجاد می کند همهءپرندگان آسمان و ماهی های دریا تحت تأثیر قرار می گیرند،همهء باد های وحشی با شنیدن این موسیقی مدهوش کننده و برای درک تجربهء جذبه سکوت می کنند.
ققنوس حدود هزار سال زندگی می کند. او زمان مرگ خویش را می داند و وقتی که زمان مرگش فرا رسید ،او صدها درخت گرد می آورد ، آنها را در یک نقطه جمع می کند و آتشی بر می افروزد و بعد خودش را به درون این آتش ها می اندازد .با هر یک از سوراخ های منقارش از اعماق روح خود فریاد غم انگیزی بر می آورد که این ناله از اندوه مردنش خبر می دهد .پس از این کار ققنوس شروع به لرزیدن می کند.
با آن صدای موسیقی همهء پرندگان گرد هم می آیند.حیوانات وحشی جمع می شوند تا در هنگام مرگ ققنوس حاضر با شند.وقتی لحظهء کشیدن آخرین نفس فرا رسید ،ققنوس دم و پرهای خود را باز می کند و با این کار آتش افروخته به سرعت تودهء چوب را شعله ور می کند .به زودی آتش و پرنده به یک تودهءداغ سرخ تبدیل می شوند .وقتی ذغال گداخته به خاکستر تبدیل شد و فقط یک جرقه باقی ماند ،یک ققنوس نوزاد از دل آن آتش بیرون می آید."
    (استاد بزرگ تصوف - فرید الدین عطار)

 

این همه رو گفتم واسه این که بگم وقتی که آدم می خواد به خدا نزدیک بشه و در راه عاشقیش قدم بر داره ،باید از منِ وجودیش بگذره و هر چیزی رو که فکر می کنه مثل یه پرده بین اون و معشوقشه از سر راه برداره و بسوزونه ،مثل کینه ،مثل نفرت،مثل غرور ،طمع،ریا، ...
باید مثل ققنوس بود که برای تولد انسانی جدید ،پاک ، ناب و الهی از درونمون،بایدخیلی چیز ها رو در خودمون بسوزونیم،ذوب بشیم و دوباره متولد بشیم
.
 

 

 

تو

 

 

 

 

 

 

عشق ابدی؟

 

 

 

تا حالا شده عاشق کسی بشی و با وجود این که دیوانه وار دوسش داشته باشی ،احساس کنی یه گوشهء کوچیکی از دلت برای یک مهمون تازه وارد می لرزه؟
یه بار این متن زیر رو جایی دیدم و به فکر فرو رفتم.....،نمی دونم........،تا حالا برام پیش نیومده.....،نظر شما چیه؟

 

"عشق ابدی فقط حرف است،پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد ،امّا همیشه آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است ،یکدفعه یک جایی می بیند که ته دلش برای دیگری هم می لرزد.
اگر با وفا باشد دلش را خفه می کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند،اگر بی وفا باشد می لغزد و همهء عمرش عذاب آن گناه بر دلش می ماند.
هیچکس حکمتش را نمی داند.حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را؟"

 

 

 

 

 

کاش می دانستی بی تو ....!

 

 

 

تنها نشسته ام و به افق تکراری خیره مانده ام ،خاطرات دور آرام آرام جلوتر می آیند و از کنارم عبور می کنند.دلم می گیرد ، گویا کسی می خواهد پنجره را ببندد و خاطرات مرا پاک کند.

روزهایم تند تند هاشورمی خورند ،اتاقم از درد می خواهد فرو ریزد،شانه هایم تحمل هوا را هم ندارند!

کاش می دانستی که بی تو بغض روی بغض انباشته می شود !

کاش می دانستی که در برابر روح بزرگ تو چیزی در خور ندارم!

اما بگذار کمی در گوشه ء چشمانت بیاسایم .

از روزگار خسته ام،از تنهایی خسته ام،باد های مغرور ساقه ام را شکسته اند و طوفان آرزوهایم را به یغما برده است.کاش آفتابی بر روح قطبی من فرو بیاید.

ثانیه ها در پی هم می روند و باغچه ها می پژمرند و تاقچه ها از یاد می روند.

آیا من هم از یاد میروم؟

آیا غربت مرا پایانی هست؟

آیا کودکان فردا دختری را که پیوسته در میان باران قدم می زد و مهر بانی تو را می سرود به خاطر خواهند آورد؟   

 

 

 

 

 

 

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر

 

 بی سر و پایی نکنیم .