برای تو
امشب دلم عجیب گرفته است
بوی نبودنت را از همه جا حس می کنم
چشمانم از تهاجم دلتنگی ات تر شده است
خاطرات دور را به یاد می آورم .... چه زود گذشت !
انگار همین دیروز بود که دل لرزه هایم را برای اولین بار دیدنت ، تجربه کردم
و هنوز دلم برای دوباره دیدنت می لرزد !
چه سخت است پارسا وار در برابر تو رفتار نمودن
چه سخت است لذت آتشین هوس ها را در دل خفه کردن
و چه جانکاه است وقتی به چشمان تو خیره می شوم
و احساس می کنم شاید همین فردا ...
کس دیگری در صحن آن جای گیرد
شاید همین فردا ، آغوش دستانت برای دیگری گشاده شود
و شاید همین فردا " دوستت دارم " را نثار کسی دیگر کنی !
می دانم که یک روز دوباره می آیی
شاید همین روز ها ، شاید وقتی که دیگر در من نفسی نیست
دفترم هر شب با یاد تو پر پر می شود
و من با غسلی از اشک ها ، انتظار آمدنت را لحظه شماری می کنم
و در تکرار این شب های خالی از نور
یاد تو را فانوس راهم می کنم !



