برای تو

 

 

امشب دلم عجیب گرفته است
بوی نبودنت را از همه جا حس می کنم
چشمانم از تهاجم دلتنگی ات تر شده است
خاطرات دور را به یاد می آورم .... چه زود گذشت !
انگار همین دیروز بود که دل لرزه هایم را برای اولین بار دیدنت ، تجربه کردم
و هنوز دلم برای دوباره دیدنت می لرزد !


چه سخت است پارسا وار در برابر تو رفتار نمودن
چه سخت است لذت آتشین هوس ها را در دل خفه کردن
و چه جانکاه است وقتی به چشمان تو خیره می شوم
و احساس می کنم شاید همین فردا ...
کس دیگری در صحن آن جای گیرد
شاید همین فردا ، آغوش دستانت برای دیگری گشاده شود
و شاید همین فردا " دوستت دارم " را نثار کسی دیگر کنی !


می دانم که یک روز دوباره می آیی
شاید همین روز ها ، شاید وقتی که دیگر در من نفسی نیست
دفترم هر شب با یاد تو پر پر می شود
و من با غسلی از اشک ها ، انتظار آمدنت را لحظه شماری می کنم
و در تکرار این شب های خالی از نور
یاد تو را فانوس راهم می کنم !

                                                                   

 

 

 

 

 

زندگی خروسی


 

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم ، بر بلندای آن قرار داشت .یک روز زلزله ای کوه را به لرزه درآورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پائین بلغزد ، بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود .مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد که روی آن بشیند و آن را گرم نگه دارد تا جوجه به دنیا بیاید .
یک روز تخم شکست وجوجه عقاب از آن بیرون آمد .جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست . او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی . تا این که یک روز که داشت در مزرعه ای بازی می کرد ، متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند . عقاب آهی کشید و گفت "... ای کاش من هم می توانستم مانند آن ها پرواز کنم  "
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند ".... تو خروسی و یک خروس هر گز نمی تواند بپرد "
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد .اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت، به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد .
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سال ها زندگی خروسی ، از دنیا رفت .

 

 

تو همانی که می اندیشی

هر گاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی ،

به دنبال رویاهایت برو و به یاوه های مرغ

و خروس ها فکر نکن !

 


         منبع: اینترنت

 

 

 

شعری از حمید مصدق

 

 

بعد از تو در شبان تيره و تار من 

ديگر چگونه ماه 

آوازهاي طرح جاري نورش را تكرارمي كند؟  
              
                
بعد از تو من چگونه 

اين آتش نهفته به جان را 

خاموش ميكنم ؟

اين سينه سوز درد نهان را
     
      بعداز تو من چگونه فراموش مي كنم؟       


من با اميد مهر تو پيوسته زيستم

بعد از تو .... ؟

اين مباد كه بعد از تو نيستم 

بعد از تو آفتاب سياه است 

ديگر مرا به خلوت خاص تو راه نيست

بعد از تو

در آسمان زندگيم مهر و ماه نيست 

بعد از من آسمان آبي است 

آبي مثل هميشه 

آبــــي...!

 

 

 

 

 

 

 

با من باش با تو هستم


                                     
     

 خـــــدای من ! همدم تنهايي ها و اشك هاي بي اختيارم !
 
بهم اطمینان بده که راهی رو که در پیش گرفتم منو به مقصد می رسونه .

بهم قوت قلب بده که کمکم می کنی و باهام همسفری تا آخر اين جاده

خیالم رو راحت کن !

کاری کن از هیچ چيز و هيچ كس جز خودت نترسم ،

بهم كمك كن تا به آرزوي ديرينه ام برسم ،

بهم اميد بده كه ميرسم به اونجايي كه بايد برسم

به اونجايي كه همش تو روياها مي بينمش

بهم بگو كه ميرسم ، قطعا مي رسم .... تا از نا اميدي در بيام و انتظارشو راحت تر تحمل كنم

بگو با صداي بلند بگو .... اين راسته كه هر جا برم باهام مياي

سايه به سايه .... قدم به قدم .... پهلو به پهلو !

بهم قول بده وقت غروب كه دلم مي گيره كنارم باشي و برام از روشني صبح فردا بگي

قول بده وقتي پام به سنگ خورد نذاري بيفتم ته دره !

مي دونم نيستي اما يه بار ديگه خيالم رو راحت كن كه رفيق نيمه راه نبودي و نمي شي

خداي من ، رفيق ناله ها و حسرت هاي بي امانم !

منو ببر تا لب مرز مقصد ، تا لب مرز لبخند

نه....


تا لب مرز ابديت همراهم باش !