کمی بیشتر بتاب ..!
غروب که مي شود
مي نشينم روي حرفهايت
در حوالي گيجگاهم
خمار که مي شوم ،
پک مي زنم به " روياي من ... روياي من "
سر مي روم از هر چه روياست
هرچه تنهاييست
و آرام جا مي گذارم
تپش هاي لاغرم را
در پرسپکتيو حضورت
شايد، ديگر هواي خانه هم
تو را تا خودت نکشد
من، همه ي درد ها را کشيده ام
مي دانم ... !
کمي زود باردار شده ام
گاه که قطبي چشمانت
دور مي کندم
ازخودم ... از نهايت تو
چون کوه پر صلابت
خالي مي شوم از درون
از هر چه تعهد
هر چه ...!
و درست در انتهاي جاده
درخش خش ماندن يا رفتن ؟!
مي تابي به پهناي قلبم
به صورت فلکي مرداد
شايد باز ...
رد پاي اشک هايم را برگردم
درقطاري که پر از پنجره هاي تر است
و چکه کنم بغض هايم را
روي شانه هايي که به هرگز پيوست ؟!
کمي بيشتر بتاب ...!
مردمک هايم بي حس شده اند
ببند چشمانم را
دوباره باز کن
شايد باور کنند ...
حضور خالصانه ي تو را
زیر پلک هایی که سنگین تو شده اند !
نه ...!
من با خط فاصله هاي تو
ياد گرفتم، جدا ماندن را
دست تکان نده ...!
ديگر، بند آمده است
راهي که بند بند مرا به تو بند مي کرد .... !


