کمی بیشتر بتاب ..!

 
 


غروب که مي شود
مي نشينم روي حرفهايت
در حوالي گيجگاهم
خمار که مي شوم ،
پک مي زنم به " روياي من ... روياي من "
سر مي روم از هر چه روياست
هرچه تنهاييست
و آرام جا مي گذارم
تپش هاي لاغرم را
در پرسپکتيو حضورت

 

شايد، ديگر هواي خانه هم
تو را تا خودت نکشد
من، همه ي درد ها را کشيده ام
مي دانم ... !
کمي زود باردار شده ام

 

گاه که قطبي چشمانت
دور مي کندم
ازخودم ... از نهايت تو
چون کوه پر صلابت
خالي مي شوم از درون
از هر چه تعهد
هر چه ...!

 

و درست در انتهاي جاده
درخش خش ماندن يا رفتن ؟!
مي تابي به پهناي قلبم
به صورت فلکي مرداد
شايد باز ...
رد پاي اشک هايم را  برگردم
درقطاري که پر از پنجره هاي تر است
و چکه کنم بغض هايم را
روي شانه هايي که به هرگز پيوست ؟!

 

کمي بيشتر بتاب ...!
مردمک هايم بي حس شده اند
ببند چشمانم را
دوباره باز کن
شايد باور کنند ...
حضور خالصانه ي تو را
زیر پلک هایی که سنگین تو شده اند !

 

نه ...!
من با خط فاصله هاي تو
ياد گرفتم، جدا ماندن را
دست تکان نده ...!

ديگر، بند آمده است
راهي که بند بند مرا به تو بند مي کرد .... !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

درخت بامبو

 

 

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را، زندگی ام را ....!
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم. به خدا گفتم: " آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ "
و جواب او مرا شگفت زده کرد : " آیا سرخس و بامبو را می بینی؟ هنگامی که آنها را آفریدم، نور و غذای کافی دادم و به خوبی از آنها مراقبت نمودم. دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نکردم.
در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. در سال های سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند و من باز از آنها قطع امید نکردم. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد در مقایسه با سرخس، کوچک و کوتاه بود اما با گذشت چند ماه ارتفاع آن به بیش از ۱۰۰ فوت رسید .
پنج سال طول کشید تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شدند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت فراهم کردند ."
خداوند در ادامه فرمود : " آیا می دانی در تمامی این سال ها که تو درگیر مبارزه با سختی ها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی ؟
من در تمامی این مدت تو را رها نکردم ، همانگونه که بامبو ها را رها نکردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می کنند . زمان تو نیز فرا خواهد رسید. تو نیز رشد می کنی و قد خواهی کشید"
از او پرسیدم : "من چقدر قد می کشم؟ "
در پاسخ از من پرسید : " بامبو چقدر رشد می کند؟ "
گفتم : " هر چقدر که بتواند "
گفت : " تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی هر اندازه که بتوانی "

 

 

 

                                 " مشکلات را شکلات کنید "
                                    " مولف : مسعود لعلی "

 

 

 

 

ایستاده
ابر و باد و ماه و خورشید
                                از کـار

زیر این برف شبانگاهی
بدتر از کژدم می گزد
                       سرمای دی ماهی

کرده موج برکه در یخ برف
دست و پای خویشتن را گم
زیر صد فرسنگ برف اما
                  در عبور است از زمستان
                                          دانـه گنـدم

 

 

                  " شفیعی کدکنی "

 

 

 

 

 

میگن عیده ... به گمونم !

 

 

 

 

 

پ.ن : خدا خیرت بده جمشید که این عـــیــد هم واسه ما درست کردی ....!