بهارم .... برو !

ریـــه هایـم سـرشـار از سـوز زمستـان
بالا می آورم هجـوم زمان را
در تکرار خستگی ناپذیر بازدم هایم
دیگر نمیکشــم حجـم سرما را
دریچه ها را می بــنـدم
در خاک فرو میروم
و چون طــفـلی نـوپا
زیـــر طــلایه های آفــتــاب
دوبــاره می رویـم !
در انــتظار گرمای بهاران ....
آرام آرام بــاور میکنـم
رفـتنت را به باغچه دیگر
و جای مهربانی سایه ات را
که روزگاری پناهگاهم بود
کـم نیست فاصله بـین من و تو
شاید اگر همیشه سایه ام بودی
خمیده پشت می ماندی
و آسمان را هـرگـز نمی دیدی
بــرو ....مـهربــان من .... بــرو
که زمستان رو به انتهاست
شــایــد شکوفـا گردم
و ســبزینه های زندگی را بــیابـم
بــرو....تکـیه گاه من ....بــرو
باید بدون تو هم قــد راست کرد
و بهاران را در ذهــن کاشت
برو و ساقــه پیـچــانـم را جدا کن
و نــالـه برگهایــم را نبین
که طاقت خـم شدن و
روی زمین خزیدنم زیاد نیست !
بــرو که بـــهار تــو جای دیگریـست
و تــکیه گــاه مـــن ، درخــت دیـگری ....!
و آسمان را شاهـــد بگیــر
که گلـبرگ های امــیدم بی آفـتاب نباشند
که بی تو هجوم سرماست میـان آونـد های ذهنـم
بــرو که باغـچه تو این نیست
و شکوفه هایت طاقــت نمی آورند
این هـــوای شــرجـــی را ....!
و ریشه هایــت جــان می دهند
زیر شوره زار چشمانـــم
بـــرو که جــشن میلاد اقاقی هاست
و کـــوچ تو ، درون من غوغاست
ببین نـــسیــم را که آرام می وزد
و بکارت غنچه هایت را به شکفــتن بر می انگیزد
برو .... که جای تو این نیستبگــذار تک گــل این نمکزار بمانم ....!
" خوشا در خود فرو رفتن "



