تقدیم به تمام زنانی که زن بودن خود را فراموش کرده اند
براي عزيزي که هر دم عروسکي است که با ساز مردش برقصد بي آنکه بداند سهم او از زيستن چيست !
و براي مردش که اسير تحجر ذهن است واز عشق بويي نبرده است که انسان را فقط يک نوع ميداند آن هم مذکر ....! و زن را مثل ماشين ، مثل خانه ، مثل ما يملکش دوست دارد . وچون چهارپايان زندگي را در خورد و خواب و جفت گيري سالانه خلاصه مي کند . نه لذت طلوع آفتاب مي داند و نه سکوت پر از حرف عاشقانه مي فهمد . اما خوب میداند نشخوار کردن را و آروغی از سر خوشبختی آن لحظه زدن !
مــرد مــن از راه که مي آيد
کفش نکنده ديگ روي اجاق را نمي بلعد
و جوراب در نياورده
سراغ چاي قند پهلوي کمر باريکش را نمي گيرد
مــرد مــن از راه که مي آيد
آغوش مرا مي خواهد
و بوسه هاي گرمم
که خستگي از جسمش بيرون کند
و نوازش هايم
که مرحمي باشد روح پر تلاطمش را
مــرد مــن
مرا آفتاب-مهتاب نديده نمي خواهد
که فقط ياد گرفته باشم سبزي پاک کردن را
و نه مفهوم زندگي را....!
و نخ رد کردن از سوراخ دکمه پيراهنش
و ترجيحا با دست ظرف ها و رخت ها را شستن
که گناه نمي داند
زن در خانه باشد
و ماشين هاي ظرفشويي و رختشويي کارش را انجام دهند
و او کتاب بخواند زياد
و بفهمد فلسفه حيات را
و بداند طرز کار با اينترنت اکسپلورر را !
مــرد مــن
فقط سالي يکبار در آغوشم نمي گيرد
که هنوز با بدنش انس نگرفته
نطفه تکراري ديگري بسته شود
و برايش بزايم
و بزايم
و بزايم
مثل مرغ هاي تلاونگ !!!
و بگريم از اين همه خوشبختي
که سربلند، بگويد با افتخار:
"زن من عقيم نيست "
مــرد مــن
فقط قرمه سبزي هاي مادرش را نمي خواهد
بيف استراگانف هم دوست دارد
و مرا به رستوران هاي هندي مي برد
و تا خانه عاشقانه - زير باران -
دست در دستم
مهرباني قدم هايمان را مي شمارد
و شب ها زير نور ماه
بازوانش را بر من مي گشايد
و تا صبح ضربان قلبم را گوش مي دهد
و مرا با ماشين جوجه کشي اشتباه نمي گيرد !!!
مــرد مــن
مانتوي رنگي برايم مي خرد
و رژ کالباسي پر رنگ
و مرا شاداب مي خواهد مثل يک زن
و نجابتم را ايمان دارد
که مدام توي کوچه پس کوچه هاي شهر
ذهن شکاکش را دنبالم نکشاند
مرد مـن خود نــور است
خــود شـادي
خــود عـشق
که مرا تا عرش خواهد برد !!!
مـــرد مــن
کـــاش........ بــيـــايـــد
اين غذا باز يخ کرد .......!


