نوشتن این داستان کوتاه را مدیون کسی هستم که صبورانه مرا به نوشتن تشویق کرد .خرده مگیرید که عناصر داستان نمی شناسم و هنوز اول راهم .شاید یک تجربه بود برای آغاز کردن.....!
آینه تمام قد جوانیم را فریاد می زند ، ترس از دست دادن شادابی و طراوتم مرا تا سر حد جنون پیش می برد . ترس تکرار ، ترس روزمرگی.
انگار همه چیز زیباست ، همه چیز جاریست ، اما دائمی نیست . می دانم...... آخر این راه سکون است . ایستادن در مقصد و راه به جایی نبردن . همیشه از مقصد می ترسیدم ، جایی که دیگر انگیزه ای برای حرکت نیست و وحشت از جاده ها که مرا به مقصد می رسانند .
شاید راست می گویند ؛ ذهن من در گردش مدام زمان تاب برداشته است و چه سود اگر تاب گیریش کنند که تا چرخ زمان می چرخد ، تاب ذهنم بیشترمی شود .وای از این تکرارها مثل یک سم مهلک در زندگی است !!!
وای از آن روزی که با تو باشم و تا عرش نروم و غبار تکرار روی یاخته های " د وس ت ت د ا ر م " نشسته باشد ، رو به رویم باشی و در چشمانت غرق نشوم . وای از احساس که راکد بماند و دیگرچیزی برای عرضه نداشته باشد.
می شود در اوج ماند و شهامت رفتن داشت . وقتی که حس می کنی همه چیز زیباست و عاشقانه تو را دوست دارند . در جوانی و زیبایی ات بمانی و سفر ملکوتی ات را آغاز کنی . و چقدر برایت می گریند که جوان بود و ناکام ! و نمی دانند که کام برده از این دنیا رفت ، این شمایید که ناکامید و اسیر تکرارهای مدام . چه اجباریست هر روز چشمان خود را به روی صبح باز کنید و تا شب در پی فرداهایی بهتر به سر کنید . غافل از آنکه امروز همان آینده دیروز بود ، شاید به جاهایی رسیده باشید ، شاید عشق را در آینده دیروز تجربه کرده باشید و چند دانه سیب هم از درخت سهراب چیده باشید و با ولع گاز زده باشید....اما هنوز محدود به حدودید و محصور در حصارهای جبر زمان و مکان.
زندگی فرصتی است برای زیستن می توانید بدرودش گویید و به جهان دیگری بشتابید ، می توانید غرق در طلوع و غروب های زندگی ، تیشه به جوانیتان زنید و نا توانی نا خواسته را به انتظار نشینید .می توانید آنقدر با معشوق خود یکی شوید که احساس کنید زمان خیانت فرا رسیده است . و یا آنقدر شکر خدا گویید که نفهمید که بود و چه کرد برای شما و فقط زمزمه های نیایش گونه را تکرار کنید !
کاش با من می آمدید ، نمی دانید چه لذتی دارد روی ابر های خدا زندگی کردن . کاش اینقدر به زمین وابسته نبودید ، این زمین محدود است و شما را در بند اسارت خود کشیده است . کاش فرصتی می کردید برای یک لحظه اندیشیدن ؛ تا کی نقش های خوب تکراری ریختن؟ تا کی فرزندان تکراری عرضه کردن؟ تا کی اکسیژن هوا را گرفتن و ناجوانمردانه دی اکسید کربن پس دادن؟
این همه بشر زیست چه کرد با خود و دنیای خود؟ به جز غارت و چپاول و جنگ ، به جز تعصبات خشک و بی جان ! چه کرد با طبیعت اطرافش ؟ این بشر لایق زیستن نیست . شاید ویروس انسان های پلید هنوز در بین بشر سالم زیست می کند که این گونه دنیا را به هنگ بودن کشیده است . کاش می شد دنیا را از اول فرمت کرد . این فایل های نوزاد چه گناهی دارند که پا به دنیا نگذاشته آلوده می شوند؟ کاش خدا مدتی سیستمش را خاموش می کرد انگار زیادی داغ شده است . همه چیز به هم ریخته است . دیگر حتی آب و هوا هم جای خودش نیست . بهار که می شود تازه برف یادش می افتد ببارد و زمستان که انگار آفتابش را از تابستان قرض گرفته است .درخت هلو که گلابی به بار می نشاند و گربه که با سگ هم آغوشی می کند و انسانی که از هم نوع خود بیزار است .
آه ... چقدر نفس هایم سنگین شده است . فکر میکنم دیگر آنقدر گاز در ریه هایم فرو رفته باشد که جایی برای اکسیژن نمانده باشد . ترس عجیبی دارم ، مثل کودکی که برای اولین بار به مدرسه می رود .
جرقه ای در ذهنم پخش می شود : " پنجره را باز کن ..... رویا !!! هنوز فرصت داری ، هنوز پشت پنجره زندگی جاریست ..... باز کن ..... یکبار دیگر طلوع خورشید را ببین ....! "
لبخندی میزنم گیج و مبهوت ، شاید هم گریه بود که بی صدا نقش بست .عکس خانوادگی مان را به سختی درآغوش می فشارم و لبان بی جانم را به آن می چسبانم .
آه .... ز ن د گ ی .... چقدر چادر به سر ، زیباییت را پنهان کردی . می روم تا نگاه یک نا محرم دیگرهم کم شود .
تو بمان و بچرخ و بدان که .... آااااا
و بدان که روزی ........
آههههههه......
......................
....................!!!
