عشق های کاغذی
چشمت برق سه فاز می زد
جسمت عطش هوس داشت
و من چه ساده انگارانه
با دومیل احساس و شعف
تار و پود عشقت را در دلم می بافتم ....
تو نگاه می کردی
من خمار می شدم
من نگاه می کردم
تو کمر راست می کردی
تو ز یاد می بردی قصد دیدار مرا
من ز هوش می رفتم زیر آن مژگان سیاه
به دلم می گفتم ؛
که چه گرم است قلب این مرد
و تو در فکر که چه برجسته است روی قلبم
آتش عشق تو را همچنان می بافتم
و کلاف هایم قرمز تر
گویی از عمق سیاهی در شب
شعله هایی سرکش ، از دلم می بارید
و طپش های تنم ، قصه بودن سرخت را
در خیالی سبز باورم می ساخت
غربت محضم را انگار
با نگاهی و کلامی می سوزاندی
دل ساده ی زود باورم را
بر سر سفره چرب زبانت می شاندی ....
دل من اما ... هزار تکه شد
زیر شهوت های بی عشق
زیر این "دوستت دارم "های کاغذی
زیر شلاق لفاظی های داغ و پوچ.... !
لب من خشکید
بوسه هایش انگار به تاراج رفت
دست من شرمگین شد
عاشقانه نوازشش بر باد رفت
چه توقع ...؟!
قدر لعل، لعل شناس داند
سنگ چه داند این تمایز را ؟
میان ریزش من در این سیاهی شب
به تمامی رد شدی اما ....
"بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت
که مرهمي بفرستم که خاطرش خستم....! "