عادت
من به نبود برگ ها،
آنگاه که تشنه ی سایه ام
و به آفتاب های پر بی رمق،
آنگاه که در خود می لرزم
عـــادت کــرده ام !
من به طوفان،
آنگاه که محتاج نسیمم
و نسیم،
آنگاه که بادی باید
و صدایی نه!
آنگاه که درگیر سکوتم
و سکوتی لبریز،
آنگاه که فریادی می خواهم
عـــادت کــرده ام !
من به حرف های اکلیلی خواستن ها
به نیاز های آنی با هم بودن ها
و به زرق و برق پوچ دوست داشتن ها
عـــادت کــرده ام !
من به حجم های تو خالی
و به قلب های چند ورودی
به صداقت و نبودن هایش
و دوباره از سر گرفتن هایم
عـــادت کــرده ام !
من به خش خش پاییزی،
آنگاه که مشتاق بهارم
و به هفت سین های مجازی،
آنگاه که بی تاب خزانم
و به رفتن های پر از سردی
و به بودن های پر از شهوت
عـــادت کــرده ام !
من به بغض های شبانه ام
به سکوت پر از عدل خدا
به جهانی که مدام می چرخد
به همه بودن هایی که نباید بود
عـــادت کــرده ام !
پ.ن : یک نیروی مضحک فعلا در کشورمون هست که من هنوز به اون عادت نکردم. هر چند این هم میشه یک بودنی که نباید بود و در نهایت سکوت بی وقفه خدا در برابر این قبیل فجایع بشری !