سرگشاده ای برای تو ... خدا !
سردم بود ...
پنجره ها همه تاریک !
بن بست پشت بن بست
بغض روی بغض ... !
گریه کردم .... التماس ...!
کمی نور به من بپاش
کمی نبض برای ماندن !
و درست در سراشیبی وحشت بودن
بر من طلوع کردی ...!
و من در گرگ و میش وجودم
آفتابی نمی دیدم
بیشتر تابیدی و ... بیشتر انکار کردم
انگار مردمک چشمانم
برای همیشه مرده بود !
خـــســتـه بودم ....
دستانم را گرفتی و آرام زمزمه کردی :
" لا تضطرب ... فتوکل علی الله "
تکیه کردم ،
و حالا اینجام ...
در نا کجایی که نمی دانم کجاست !
شاید لبه پرتگاهیست
برای ماندن یا رفتن ...؟!
برای سقوط یا پرواز ؟!
می دانم ، فردا آفتابگردان ما
به غرب می تابد !
ومن هنوز
در شرق اندوه تو جا مانده ام ...!
در گره ای که به جانم خورده است !
من از غریبه شدن با تو می ترسم
کاش باورم می دادی
آفتاب مغرب ، گرم تر است !!!

پ.ن ۱: یا مُحوِِل الحَولِ و الاَحوال ....
پ.ن ۲: حافظ ، رفیق شب های شک و تردید من :
ساقی بیا که از مـدد بخت کارساز
کـامی که خواستم ز خــدا شد میـسـرم