می دانم که از دو رنگی های روزگار خسته ای
حسرت آرزوهای کال را در نگاه پر مهرت می بینم
دلگیر مباش از انسان های به ظاهر انسان!
می دانم که با زهر کلامشان تو را در احساسات سخت رها کردند
بگذار هر چه می خواهند بگویند،همیشه روزگار این طور نیست.
بگذار واقعیت ها را بیشتر لمس کنیم
هر چند تلخ و آزار دهنده...!
بگذار بیشتر بفهمیم خنجر از پشت زدن هم بخشی از زندگیست!
پدرم....
وقتی به دستان زحمتکش تو نگاه می کنم
وقتی چهره آفتاب خورده و خسته ات را می بینم
وقتی که از فرط خستگی،چشمان خیره به جاده ات را به زور باز نگه می داری....
در حسرت یک آرزوی کال غوطه ور می شوم
که چرا آنجایی که باید باشی نیستی؟!
می دانم که انتخاب خودت بود
عقیده ات را بر رفاه و آسایش دنیوی ترجیح دادی
اما کاش در این میان قارچ های سمی پیدا نمی شدند
که شرایط را از آن چیزی که هست سخت تر کنند.
می دانم که تو همیشه همان پدر صبور و سختکوش و مهربان من ،هستی و می مانی
که همیشه به تو نیاز دارم و آرامشت مرا تسکین می دهد.
نمی دانم.....
شاید اگر به تو می گویم "دلگیر مباش"....
مرحمی بر قلب خود گذاشته ام

باشد که تسکین یابد.....!!!