گفتم: عقلم، گفت که:
حیران منست
گفتم: جانم، گفت که:
قربان منست
گفتم که: دلم، گفت که:
آن دیوانه
در سلسله ی زلف پریشان منست !
 
 
(عبید زاکانی)