شب و هوس
شب است و سکوتی سنگین ..... چشمانم را به هم می فشارم
نه ... نمی توانم !!!
خیال تو در سر است و خوابم را ربوده است
به تمام لحظات با تو بودن فکر می کنم ، مثل يك روياي محال بود... نه ؟؟؟
تو رفتي و من ماندم و يك سبد خاطره ناب
كاش در اين لحظات تنهايي و بي قراري من
در اين روزها و شب هايي كه نمي دانم تا كي ادامه دارند ....
تو بودي در كنارم " وحشي وداغ و پر عطش و لرزان "
هر چه فكر كردم براي بيان عميق ترين احساساتم
كلامي ناب تر و زيبا تراز شعر فروغ نيافتم !!!
تقديم به تو با تمام احساسم ![]()
خوابـــم به چشـــم بــاز نميآيــــد
اندوهگـــين و غــمــزده مي گويم
شــــايــد ز روي نـــــاز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامـــهاي روشــــن چشـمانـــم
مي خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جواني معصوم
مغروق لحظه هاي فراموشي
مغروق اين سلام نوازشبـــار
در بوسه و نگاه و همآغوشي
مي خواهمش در اين شب تنهايي
با دـــيدگان گمـــشده در ديــــدار
با درد ‚ درد ساكــت زيبــــايي
سرشار‚از تمامي خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفــــشرد من شــــيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلاي گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ي در گيرد
خاكسترم بماند در بســـتر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ســتاره هاي تمـــــنا را
دربوسه هاي پر شررش جويم
لـــذات آتـــــشين هــــوسها را
مي خواهمش دريغا ‚ مي خواهم
مي خواهمش به تيره به تنهايي
مي خوانمش به گريه به بي تابي
مي خوانمش به صبر ‚ شكيبايي
لب تشنه مي دود نگهم هر دم
در حفره هاي شب ‚ شب بي پايان
او آن پرنده شايد مي گريد
بر بام يك ستاره سرگردان
" فروغ فرخزاد "
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۸/۰۶ ساعت توسط ر و یا
|