این دختر غبار گرفته منم ....!
هیچ حادثه ای روز های کسل مرا به هیجان نمی آورد .
یاد کودکی ، ياد الفباهايي كه به بوي زندگي آميخته بود
ياد لبخند هاي طبيعي تو، چمدانم را به تپش مي اندازد.
نمي دانم .... نمي دانم آن قلب كوچك را در كنار كدام گنجشك و در كنار كدام درخت خاك كرده ام !
باد ها زوزه مي كشند و چنگ بر گيسوان ابر ها مي اندازند كسي آن دور ها براي من دست تكان مي دهد ، كسي آن دور ها خود را در درياچه آسمان نگاه مي كند !
اي ابر هاي پر غصه .... اي دفتر هاي چهل برگ ، اي نمره هاي بيست ، آيا مرا مي شناسيد؟
نــــــــگـــــاه كنــــــــــــيد ......
اين دختر غبار گرفته منم ! اين تا شده از بار اندوه !
و اين دست هاي معصوم من است كه اين گونه فراموش شده است .
بياييد مرا با خود به روزگار سوال هاي فراوان ببريد و مرا از روي سرسره فراغت رها كنيد .
چقدر پروانه ها كمياب شده اند ، چقدر بادبادك ها دل نازك شده اند
چقدر كبوتر ها سكوت مي كنند !
از اين همه دود و آهن سرب خسته ام
از گل هاي كه جز محدوده گلدان جايي نمي شناسند ، خسته ام
از اين همه مداد كه به تنهايي حرفي براي گفتن ندارند ، خسته ام
اي چشمه هاي پاك هفت سالگي ....
بگذاريد خاكستر اين روح زخمي را به دست شما بسپارم
بگذاريد ...... !
