این برگه که از درخت خسته میشه ... پاییز همش بهونه ست !
هميشه وقتي اين شعر زیر را مي خواندم با خود فكر مي كردم ، آيا من هم روزي گرفتار اين قانون تلخ مي شوم؟
آيا من هم روزي ستاره زندگي ام را با دستان خود ، راهي آسمان پر ستاره خواهم كرد؟
هر چه بو د براي من آينده اي نزديك نبود و شايد هم فقط يك كابوس بود كه فكر مي كردم هيچ وقت اتفاق نخواهد افتاد ، غافل از آنكه آينده نزديكتر از آن بو د كه مي پنداشتم .نزديكتر از آنچه حتي تصورش را مي كردم !
نمي دانم به جرم كدامين گناه ، حكم صبر براي من صادر شد؟
نمي دانم چرا مي خواهند عزيزترينم را از من بگيرند؟
نمي دانــــــــــــــــــم ...... نمي دانـــــــــــــــــــم ....... نمي دانـــــــــــــــــــم
خدايا به من كمك كن تا بتوانم ببخشم كساني را كه مي دانستند چقدر به او علاقه دارم ،
كساني كه مي دانستنند براي ديدنش لحظه شماري مي كنم .....
اما با بي رحمي .... او را از من گرفتند .
خدايا به من كمك كن از كسي كينه اي به دل نداشته باشم و پاك از اين دنيا بروم.
قانون تو تنهایی من است
و تنهای من قانون عشق است
و چه سر نوشت تلخ و غريبي
پيوند ستاره ها را به نظاره بنشيني
و باز هم تو بماني و تنهايي و دوري
و باز هم تو بماني و يك عمر صبوري
تو رفتی و دلم شکست
شکست .... بی صدا
مباد مضطرب شوی