پنجره
فضا تــــنــــگ اسـت و تــاریـــک و من در خوفی عمیق از پشت پنجرهطوفان فردا را به نظاره می نشینمصدای غرش ابر می آید و من در این اتاق تنگبر خویش می لرزم مـــی رود .... !
آری .... مــی رود !
و برای خاطره هایم دست تکان می دهد
تـــــنــــم مـــی ســــوزد شانه هایم تحمل هوا را هم ندارند بغضی خسته در گلویم می جوشدخستـه تـر از آنــم که بگریمامیدی نیست ... راهی نیست !
گویا سوز زمستانی را پایانی در بر نیست
قهوه ای تلخ می خواهم !
زنـــدگــی شـایــــد همـــیــن اســت .....
نوشیدن یک فنجان قهوه ای تلخ اما داغ
در اوج شبی زمستانی و سرد !
زنـــدگی شـــایـــد .....لحظه ای عاشق شدن است
و یک عمر کنار پنجره فردا
درامتداد ردّ پایی به خوشبختی خود نگریستن !
و صدایی در این فضای وهم آلود می پیچد:
".... زنـــدگی بـــیــــش از ایـــن اســــت"
و من به دنبال این صدا پنجره را باز می کنمو به دنبال " بــــیــــش از ایـــــن" می گردم.....
"هـــوا بـــس نــاجـوانـمردانه سرد است "
پنجره را می بندمصدایت می آید.....پشت دیوار ها شاید قلبی است !آری صدای توست .....
معصومانه و غمگین :
رویا .... "رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گـــریــز برایم نمانده بود
ایـن عشـــق آتشین پر از درد بی امـید
در وادی گنـاه و جـنـونـم کشانده بود "
و من آهسته می گریم کنـــار پنــجــره..... تـــــــنــــها......
به خوشبختی فردا می نگرم.... !!!
شـــایــــد ......
