تو بیا .... !
تقویم را ورق می زنم ، آخر سال رسیده است و من ماه هاست که در انتظار دیدار توام . بیچاره دلم چه زود معنای انتظار را فهمید. بیچاره چشمم چه زود خیره ماندن به زمان را آموخت . یک بغل تپش های قلبم تقدیم تو باد .
آمدنت را چشم انتظارم .....!
تنم در شبی رو به سحر بستری است
تو بیا سپیده دم من باش
این همه سکوت و ظلمت اینجاست
تو بیا اذان صبح من باش
مرگ این لحظه های انتظار را
تو بیا باور من باش
هر بهانه ای را نمی توان گریست
تو بیا اشک شوق من باش
امتداد نگاهم چه تنهاســت
تو بیا بی کران من باش
بی گناهـتـرین گناهکارم
تو بیا جرم من باش
گـریـه ام ، رو به سـکوتـم
تو بیا خنده بر لبم باش
دلـم از زمیـن گـرفتـه
تو بیاآسمان من باش
سجده آخر این دعای من باش
تو بیا طلوع این شب سیه باش
واژه های من حقیرند
تو بیا اوج کلام من باش
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۱۲/۰۲ ساعت توسط ر و یا
|