من امشب اوج را دیدم
و تا کرانه های احساس پا برهنه دویدم
و در جنوبی ترین جای روحت مأوی گزیدم

من امشب ماه را پس زدم
و ستاره ها را بهانه ای برای نپذیرفتن
که تو آفتابی ترین شبم را تصویر کردی
و فلک را سپردم ، نچرخد
و دنیا را گفتم ، بایستد
که لحظه ای ناب است گم شدن در رقص بازوانت
و تنفس شیار های پوستم زیر هرم داغ و لرزانت

من امشب تا خدا رفتم
اگر چه سر عصیان برآوردم
تو را تا بی انتها در بر کشیدم
وزان حلقه دستانت یک بغل چیدم

گناهم را سپردم به "حافظ"
حلالم کرد با شعر نابش:

"بوسه بر درج عقیق تو حلال است مرا
                  که به افسوس و جفا مُهر وفا نشکستم "

من امشب اوج را دیدم.....!