بیدار شو ....!
بـــیـدار شو .... بــیــدار شو
ببین رقص عقربه های ساعت را
و تهاجم تنهایی را که فریاد میزند:
تمــام شد ... تمــام شد !
بین آبستنـی گلویــت را
برای بغـــضی دوباره
و بی هـــدف نگاه کردنــت را
به فرسنــگ های جـــاده
بـیـــدار شو ... بـیــدار شو
بـبین بهانه ات کجا جا مانده است برای زیستن؟!
و دنیا چقدر برایت نوشته است؟
و خورشید کجاست در پس این فضای مه آلود؟
ببین سکوت سفــید جاده ها را
و ســرخــی لحظــه ها را
که قــرض می دهــند
حرارتشان را به سردی شب
و تلـــخه خنـــده های تــو
که همزاد هــق هــق اند
برای بیـــدار کردنت از ورای هجوم خاطراتش
و پــرتـگاه های ثــانـیه ها را
که مــدام پرتــت می کنند
از تــپه سبزه های خنــده
به گریــه دره های بی آب و علف
ببــین جای پــایـش را
درکوچه پس کوچه های ذهنت
وگلهایی که با دستانش
درباغچه نــقـلی خاطراتت کاشت
وسر سبزش کرد برای استقبال بهار
وخود رفت تا بهاری دیگر... شــایـد !
وچـشمان خیس آسمــان
که طاقت نیاورد رفـتـنش را !!!
بــیــدار شو ...
وکمی خوشبختی روی این همه سکون بپاش
و بهارت را در خیالت ســبز نگه دار
واطلسی های یادش را بی آب نگذار
تا پاییز .... خدا بزرگ است !